Don't turn away now
من تا اینجا اومدم. رو سنگای تیز راه رفتم، زمین خوردم، تو بیابون از تشنگی جون دادم، سرمای تهِ اقیانوسو چشیدم و برای نفس گرفتن زور زدم، ولی دوباره رسیدم به ساحل. اونقدر راه رفتم که کف پام ساییده شده، دویدم و هی افتادم رو خاک. با چنگ و دندون خودمو کشیدم جلو، حتی سینه خیز رفتم. خزیدم. ولی اومدم. تا اینجا. تا این نقطه. نگا که میکنم به پشت سرم، یه بیابونِ سوخته است که تا ابد ادامه داره. تا ابدیتی که یه زمانی گذشته ام بود. و وقتی نگا میکنم به جلو، مه ئه. میتونه پشتش هر چیزی باشه. کی میدونه؟ شاید اگه یکم دیگه ادامه بدم برسم به یه قله. شایدم اگه چند قدم جلوتر برم بیفتم تهِ دره. شاید بازم یه دشت خالی باشه. من نمیدونم. ولی من اینجا، تو این نقطه، جا نمی زنم. برنمیگردم. من الان اینجام. و به همین راحتی نرسیدم اینجا. میخوام اونقدر برم جلو، اونقدر را برم و بیفتم و بدوم و سینه خیز خودمو رو خاک بکشم تا بعدا، وقتی رسیدم به اونجایی که باید برسم، بتونم بگم اینو، بتونم بگم من الانمو از خاکستر ساختم. من از دشت سوخته رسیدم به اینجا. منِ الان، اینو به منِ گذشته مدیونه. تا منِ آینده بتونه به عقب نگا کنه و به منِ الان افتخار کنه. و بتونه بگه، من جا نزدم. من جنگیدم.
...We are the warriors that built this town
.From dust